#خیابان_یکطرفه_پارت_233
– مثل یه تیکه ماهه . فرشتست .
مردد زمزمه کردم :
– میشه . . . دیدش ؟!
– معلومه که میشه . برای همین زنگ زدم . فعلا باید بیای بیمارستان ببینیش . احتمالا فردا یا پس فردا مرخصش میکنن .
– اوهوم . خوبه .
کاش یزدان حرف دیگه ای میزد . مثلا میگفت ” حالت چطوره ؟ ” یا ” چیکار میکنی با تنهاییات ؟ ” اشک حلقه زد تو چشمم . لبهام و روی هم فشار میدادم که اسمش از بینشون نپره بیرون . مردد بین صدا زدن و نزدنِ اسمش مونده بودم که گفت :
– باید قطع کنم . میبینمت .
– باشه !
گوشی قطع شد . چند ثانیه خیره به صفحه ی موبایلم موندم و بعد نفس عمیق کشیدم . پس زدم تمامِ ناراحتی هام و . . . به پاهام حرکت دادم . باید میرفتم خونه . راستی اسم دخترش چی بود ؟! مثل تبسم بود ؟! کاش مثل تبسم نشه !
با کلیدِ خودم در خونه رو باز کردم گلی رو دیدم که مقابل میرزایی نشسته و میخنده . صورتش سرخ شده بود . یا از خنده بود و یا از گرما ! دلیلِ سومی هم متونست داشته باشه ؟!
میرزایی جدی تکیه زده بود به مبل و حرف میزد . شالم و از روی سرم برداشتم و صدای گلی رو شنیدم :
– سلام . دیر کردی . صدای ماشینت و نشنیدم .
نگاهی به میرزایی انداختم و زمزمه کردم :
– سرت گرمِ حرف زدن بود !
romangram.com | @romangram_com