#خیابان_یکطرفه_پارت_232
– صدام میاد ؟
چرا احساس میکردم صداش رگه هایی از خوشحالی داره ؟ برام یزدانِ سابق و تداعی میکرد . یزدانِ قبل از تبسم !
– بله ؟
– یسنا بابا شدم !
انقدر سریع گفت که قدمام میخ شدن به زمین . سر جام وایسادم . نگاهم به خیابونِ یک طرفه ی خونه بود . لبام و روی هم فشار دادم .
– آها !
تنها صدایی که از دهنم بیرون اومد همین بود ! یزدان اما خوشحال تر از اون بود که بتونه تردید و از توی صدام بخونه .
– خدا یه دخترِ خوشگل بهم داده . درست مثل مامانش .
– خیلی خوبه .
– یسنا این عالیه . دخترِ من ! تو عمه شدی .
گوشه ی لبم کج شد . یه نسبتِ جدید ! یزدان هیجان زده بود . شباهتی به قبل نداشت . خوشحال بود . . . به خاطر یه بچه ؟ چه با ذوق حرف از بابا شدن میزد . . . بابک هم این حس و داشت ؟ وقتی دختر دار شد ذوق کرد ؟ گفت که خوشگلم درست مثل مامان ؟
لبم و به دندون گرفتم . باید چیزی میگفتم . دلم نمیخواست این یزدان و از دست بدم .
– خوشگله ؟
یزدان خندان بود . . .
romangram.com | @romangram_com