#خیابان_یکطرفه_پارت_231

– بیرونی ؟

– نزدیک خونم .

– خب من دم در خونتونم تا پنج دقیقه دیگه میبینمت باید باهات حرف بزنم .

نگاهم به عروسک فروشیِ مقابلم افتاد . لبهام و روی هم فشار دادم و گفتم :

– یکم خرید دارم . دیر تر میام .

صدای نفس عمیقِ میرزایی رو شنیدم :

– باشه . تا من یکی از دمنوشای گلی خانوم و میخورم خودتو برسون .

بدون حرف دیگه ای قطع کردم . میرزایی زیادی با گلی اخت شده بود ! وارد مغازه شدم آویزای موبایل توجهم و جلب کرده بود نتونستم از بینشون یکی مثل مال خودم پیدا کنم در عوض یکی از مینیون های زرد رنگ و برداشتم نیمچه لبخند روی صورتم نشسته بود .

– این و برمیدارم . چقدر میشه ؟

فروشنده دختر جوونی بود . لبخندی که روی صورتش داشت حس خوبی بهم میداد حساب کردم و از مغازه بیرون زدم . همون جا توی خیابون آویز و به موبایلم زدم . اینجوری بهتر شده بود . دیگه اونقدر خالی نبود . البته آویزِ خودم و بیشتر دوست داشتم .

به راهم ادامه دادم . دلم میخواست مسیر طولانی تر بشه . هوای بهاری رو دوست داشتم . مثل پاییز و زمستون سیاه نبود . رنگ داشت . سبز بود .

موبایلم توی دستم زنگ خورد نفسم و بیرون دادم و نگاهم و به گوشی دوختم . اسم یزدان دلهره به جونم انداخت . تماس و برقرار کردم :

– یسنا ؟ الو ؟

لبام و روی هم فشار دادم و مکث کردم .


romangram.com | @romangram_com