#خیابان_یکطرفه_پارت_230
– سالمین خودتون ؟ چیزی نشده ؟
ابروهام و تو هم کشیدم . در ماشین و قفل کردم و گفتم :
– وقتی رسیدی ماشین و ببر درست کن . یه سمندِ زرد هم اینجاست یه جور راضیش کن .
– خودتون . . .
بین حرفش اومدم :
– امید ماشین !
– چشم خانوم . الان میام .
امروز از اول صبح دلم پیاده روی میخواست ! پیاده روی تو هوای تاریک و دوست نداشتم . اما بد هم نبود !
– کجا میری خانوم ؟ کی خسارتِ من و میده ؟
بی توجه رد شدم از کنارش . من هماهنگ کرده بودم با امید . لازم بود به اونم توضیح بدم ؟!
– الان میان .
مرد راننده متعجب به نظر میرسید . قدمام و تند کردم و از بین ماشینایی که به خاطر ترافیک آروم میرفتن گذشتم .
نور مغازه ها خیابون و خیلی خوب روشن کرده بود . موبایلم توی دستم زنگ میخورد . شماره ی میرزایی افتاده بود . میشد گفت رابطمون بهتر از سابق شده بود . البته سعی میکرد بهم رو نده !
– بله ؟
romangram.com | @romangram_com