#خیابان_یکطرفه_پارت_228

ماشینش را حرکت داد :

– نه ! ولی یه سری اطلاعات از شهراد هم میخوام .

– چشم .

– ممنون .

گوشی را قطع کرد و شماره ی دیگری گرفت . نگاهش را به خانه ی بزرگمهر ها دوخت و بعد خیلی سریع از کنارش گذشت .

– بله قربان ؟

– دو نفری رو که واسه یسنا گذاشته بودی و عوض کن . اونا رو دیشب دیده .

– همین کار و کردم قربان .

– فکر نکنم کسی متوجه شده باشه .

– ما طبق دستورتون تعقیبشون میکردیم .

– میدونم . الانم دست از تعقیب برندارین .

– چشم .

گوشی را قطع کرد . با خودش عهد کرده بود دور و اطرافِ یسنا نباشد ! هر چند که دیشب خودش پیغام داده بود و طلب کمک کرده بود . متوجه حالِ بدِ یسنا نمیشد . تقصیری نداشت قسمتِ درکِ زنانِ مغزش خاموش بود ! البته شک داشت که رفتارِ یسنا طبیعی بوده باشد !

ولی بالاخره میفهمید که چه چیزی آزارش میدهد . این را بی دلیل با شهراد نمیدانست !


romangram.com | @romangram_com