#خیابان_یکطرفه_پارت_227

موبایلم و برداشتم . چطور نفهمیده بودم که آویزش نیست ؟ دختر بچه ی خندونی که با چهار تا شیوید مو و دندونایی که یکی در میون افتاده بود لبخند میزد . پیرهن صورتی رنگش حس خوبی بهم میداد . با اولین نگاه خریده بودمش ولی الان . . .

– چی شده ؟ نصف عمر شدم .

نگاهم به گلیِ هراسون افتاد .

– آویز عروسکیِ موبایلم نیست !

*******

نگاهش به آویزِ عروسکی خیره مانده بود . به نظرش زیادی بچه گانه بود ! موبایلش را کنار گوشش قرار داد و ماشینش را روشن کرد :

– آقای صالح سلام .

تمامِ حواسش به آویزِ عروسکی بود .

– سلام آقای رافع بفرمایید .

– میخواستم اسم یکی دیگه رو هم بهتون بدم . دلم میخواد در موردش تحقیق بشه .

– بفرمایید .

مشتش را جمع کرد و آویز را داخل جیبش گذاشت :

– شهراد رفیعی .

– بابک و یزدانِ بزرگمهر و رها کنم ؟


romangram.com | @romangram_com