#خیابان_یکطرفه_پارت_226

– منتی نیست ! دلم خواست کمکِ خلق الله کنم ! واسه ثواب کردن از تو اجازه نمیگیرم !

دندونام و رو هم فشار دادم و دستم و مشت کردم . بدم نمیومد مشتم و تو فکِ خوش تراشش پایین بیارم ! محترمانه رو به گلی کرد :

– گلی خانوم خوشحال شدم دیدمتون . با اجازه .

حرصم گرفته بود . دلم میخواست تمامِ ناراحتیم از زندگیم و سر اون و پررو بازیاش خالی کنم !

– آخه اینجوری که زشته پسرم .

گلی نگاهی پر وحشت به من انداخت . میترسید از اینکه بیشتر بهش اصرار کنه ! رهام سریع گفت :

– خداحافظ .

گلی بین بدرقه کردنِ اون و پیشِ من موندن مردد بود ! رهام با قدمای بلند به سمت در رفت و گلی کنارِ من موند . به محض اینکه از جلوی چشمام دور شد نفسم و بیرون دادم . تمامِ بدنم میلرزید . صورتم داغ شده بود . گلی سریع گفت :

– بشین رو مبل . داری میلرزی .

خودمم توان وایسادن نداشتم ! اما آخرین توانم و جمع کردم و پله ها رو بالا رفتم . صدای گلی رو میشنیدم :

– فاطیما دمنوشی که برای یسنا درست کردم و بریز تو فنجون بیار بالا .

صدای قدمای گلی رو میشنیدم که تعقیبم میکرد . سست و بی حال بودم . به تختم رسیدم خودم و رها کردم و چشمام و روی هم گذاشتم . حضور گلی رو حس میکردم . حرفی نمیزد . میدونست حالم خرابه . میدونست الان نباید چیزی بگه . . . اون نمیدونست که من دیشب جلوی رهام مثل دختر بچه های ۱۰ ساله گریه کرده بودم . . . اون نمیدونست که من حس مرگ بهم دست میده از قدم گذاشتنِ مردی به حریم شخصیم . . .

گلی دمنوش و از فاطیما گرفت و روی میزِ کنار تخت گذاشت . نیم نگاهی بهش انداختم . هم زمان چشمم به موبایلم افتاد . دنبالِ آویزِ عروسکی که بهش بود گشتم اما ندیدمش . تقریبا از جا پریدم .

– چی شد باز ؟


romangram.com | @romangram_com