#خیابان_یکطرفه_پارت_225

– واسه چی اومدی اینجا ؟!

رهام جا خورد ابروهاش بالا پرید . بوی عطرش حالم و به هم میزد . دلم میخواست دسته گل و بگیرم و محکم توی سرش بکوبم . گلی بازوم و کشید و گفت :

– چی شده یسنا ؟ زشته . ..

بازوم و بیرون کشیدم :

– نشنیدی چی گفتم ؟ اینجا چیکار میکنی ؟

ابروهاش تو هم گره خورد :

– میخواستم حالت و بپرسم !

– نمیخوام حالم و بپرسی ! فکر کردی کی هستی ؟! چرا شدی سوپرمنِ زندگیِ من ؟!

– یسنا !

انگشت اشاره ام و مقابلش تکون دادم . کنترلِ خودم و از دست داده بودم . دلم میخواست همه ی مردای اطرافم گم و گور بشن !

– خانومِ بزرگمهر !

پوزخند کنار لباش نشست . دسته گل و به دستای مرددِ گلی داد و دستاش و توی جیبش فرو برد .

– باید میذاشتم دیشب تو اون بیابون طعمه ی گرگا بشی ؟! یا از گشنگی تلف بشی و بیفتی یه گوشه ؟ دلت میخواست مثل سگ زبونت بیرون بیفته و له لهِ یه قطره آب و بزنی ؟

– اگه حتی نفسای آخرم میکشیدم کمکم نکن ! فهمیدی ؟ نمیخوام مدیونِ تو باشم !


romangram.com | @romangram_com