#خیابان_یکطرفه_پارت_223
– هی گفتم نمیخواد پله ها رو بری بالا گفت نه وزنی نداره . خب راستم میگه تو که چیزی نمیخوری گوشت بگیره تنت .
گلی بی توقف تعریف میکرد و من هر لحظه تمومِ اتفاقاتِ دیشب توی ذهنم نقش میبست .
– گفت حالت خوبه یکم استرس بهت وارد شده . تشکر کردم و هر چی اصرار که بمونه گفت نه . آخرم که رفت دلم آروم نگرفت زنگ زدم دکتر سلیمانی اومد معاینت کرد دیگه اون که گفت همه چی خوبه آروم گرفتم . چی شده بود ؟ دیشب اتفاقی افتاد برات ؟ چرا حالت اینطوری بود ؟
دستی به صورتم کشیدم :
– ساعت چنده ؟
– ۳ ظهره .
چشمام تا آخرین حد ممکن باز مونده بود . احتمالا یه چیزی حدودِ ۱۹ساعت خوابیده بودم !
– چرا بیدارم نکردی ؟ باید میرفتم شرکت !
گلی ابروهاش و تو هم کشید :
– لازم نکرده زنگ زدم به میرزایی گفتم امروز نمیشه بیای .
– گلی !
– خب وقتی رنگ به رو نداری چجوری بذارم بری ؟! کم از دیشب نصفِ جون شدم حالا باید امروزم نگران میموندم ؟!
ابروهام و تو هم کشیدم :
– خوبم !
romangram.com | @romangram_com