#خیابان_یکطرفه_پارت_220

– به من دست نزن !

نگاهم به چشمای رهام افتاد . نگران نبود . . . شایدم بود . . . به جهنم که چه حسی داشت . . . دستش و عقب کشید و گفت :

– باشه . آروم باش . چی شده یسنا ؟

چشمام میسوخت . کاش میرفت و گم میشد . . . اصلا چرا اون ؟ چرا باید تو این لحظه اون بیاد اینجا ؟ بغضم بدتر ترکید . هق هق کردم :

– از همه متنفرم . . . از همه بدم میاد . . . میخوام تنها باشم . . .

– پاشو سوار ماشین شو . اینجا نشین .

نگاهش کردم . ابروهام و تو هم کشیدم :

– نمیخوام . میخوام همین جا بمونم .

کلافه به نظر میرسید . میونِ ابروهاش گره افتاده بود .

– یسنا سردت میشه ببین داری میلرزی .

دستام و روی گوشم گذاشتم . فریاد زدم :

– ولم کنین . برای چی اومدی اینجا ؟ کی گفت تو بیای ؟

– الان تو حالت خوب نیست . پاشو میخوام . . .

– نمیفهمی ؟ میگم ولم کن . بذارم به حالِ خودم .


romangram.com | @romangram_com