#خیابان_یکطرفه_پارت_219
– نـــِ . . . نـــِ. . . . نمیخوام .
– آخه اینجا ماشین رد نمیشه که ما میتونیم . . .
– گفتم نمیخوام . ولم کنین .
هر دو تا یه قدم عقب رفتن . یکی تلفن به دست با کسی حرف میزد و اون یکی بلاتکلیف وایساده بود . سریع گوشیم و روشن کردم به محض اینکه صفحه بالا اومد اسم نیکان روی گوشی افتاد .
– الو . یسنا . کجایی تو دختر ؟ مردم و زنده شدم . جریانِ این اس ام اس چی بود ؟
حتی نمیتونستم حرف بزنم . شوکه بودم . باید خدا رو شکر میکردم که این مردا رسیدن ؟ یا شایدم باید وحشت میکردم ؟!
– یسنا میشنوی ؟ الو ؟
یکی از مردا جلو اومد و گوشی و از دستم قاپید چند لحظه ای حرف زد و بعد گوشیِ خاموش شده رو به سمتم گرفت . زانوهام طاقت نیاورد و خم شد . گوشه ی خیابون روی زمین نشستم . خیلی مفلوک و بیچاره به نظر میرسیدم . . . باز متنفر شدم از خودم . از این همه حرف زدنِ بیخودم . . . از کتکی که بدون دلیل خورده بودم . . . از این ضعف و سکوتی که دوباره بهش مبتلا شده بودم . . .
– یسنا . . . یسنا خوبی ؟
صدای رهام بود ؟ چشمام پر شده بود . چهار سال شده بود . . . اشک نمیریختم . . . پس الان ؟
– آقا ما نجات دادیم این خانوم و . دیدیم تو ماشین دعواشون شده رفتیم جلو دخالت کردیم .
نگاهشون نمیکردم . فقط شنیدم که رهام گفت :
– مرسی آقایون . من حواسم هست . ممنون از لطفتون .
صدای استارتِ ماشین اومد و بعد چرخایی که مقابل چشمم دور زدن و رفتن . روی شونم احساسِ گرما کردم تکونی به خودم دادم .
romangram.com | @romangram_com