#خیابان_یکطرفه_پارت_213

– اصلا نظرت چیه امشب بریم دو تایی یه شام بخوریم و بیخیالِ جمعِ دوستای من بشیم ؟!

ترس تمام بدنم و گرفت . این بار و باید میگفتم نه . . . این بار و باید نه میگفتم . . .

– شام و که خوردیم زود میرسونمت خونه !

نگاهش عجیب بود . نفساش تند و پشت سر هم بود . با وحشت انگشتم و روی گوشی کشیدم و نوشتم :

– نمیدونم شهراد میخواد من و کجا ببره !

با دستای لرزون دنبال شماره ی میرزایی گشتم . چشمام خوب نمیدید . انگشتم و روی اسم میرزایی فشار دادم و نگاهم و به شهرادِ پر حرص دوختم :

– پس من و برسون خونه !

– بعد از شام !

لبهام و روی هم فشار دادم . حرف بزن . . . حرف بزن . . .

– الان !

ابروهاش توی هم گره خورد !

– به اندازه ی شام هم نمیتونی طاقت بیاری ؟

نگاهم به خیابونای نا آشنا و خلوت افتاد . مطمئن بودم رستوران نمیریم . حس بدی داشتم . درست مثل چهار سال پیش . . .

گوشی توی دستم لرزید :


romangram.com | @romangram_com