#خیابان_یکطرفه_پارت_211
– نباید یه طرفه به قاضی بری . باید حرفم و بشنوی .
من رفته بودم . خونه رو برای کثافت کاریاش خالی کرده بودم . چرا دست از سرم بر نمیداشت !
– من تو حالِ طبیعی نبودم . اصلا هیچی نمیفهمیدم . اون روز اومده بود برای حرف زدن با زیور . من حالِ روحیم خوب نبود . یسنا گوش میدی ؟
– نه !
فریاد میزدم . کی یاد گرفته بودم که داد بزنم ؟ تمام بدنم میلرزید . چشمام گرد شده بود . لبام خشک بود .
– چرا نمیذاری حرف بزنم ؟ همش فرار میکنی . من پشیمونم .
دندونام روی هم کلید شد . فکم منقبض و لبهام به هم دوخته شد . نگاهم و ازش گرفتم . متوجه حالم نبود ؟ چرا بحث و تموم نمیکرد ؟!
– یه بار برای همیشه بذار توضیح بدم . بذار حرف بزنم .
سکوت و سکوت بود جوابِ من . . . دوباره به حرف اومد :
– لعنت به من ! لعنت به اون روزای نحس !
شاید بهتر بود میگفت لعنت به یسنا که بی موقع رسید !
به ماشین حرکت داد . دوست داشتم فریاد بزنم که من و برسون خونه . ولی جلوی چشمم شهرادِ چهار سال پیش بود . ترس تمام وجودم و پر کرده بود . گوشیم و توی دستم فشار میدادم . بی هدف به صفحه ی موبایلم خیره شدم . باید به امید زنگ میزدم و میگفتم بیاد و من و نجات بده . . . یا شایدم به میرزایی میگفتم خودش و به من برسونه . . . یا حتی به گلی . . .
– یکم میشینیم زود میرسونمت خونه .
نفس راحتی کشیدم . قیافه اش در هم و ناراحت بود . به جهنم ! مگه کسی به فکرِ حالِ خرابِ من بود !
romangram.com | @romangram_com