#خیابان_یکطرفه_پارت_209
– دلم میخواد امشب به همه معرفیت کنم .
ترس تمام وجودم و گرفت . همه ؟! گفته بود یه جمعِ پنج نفره ی خودمونیه ! ترس و تو چشمام ندید . زمزمه کرد :
– البته ترجیح میدم امشب تورو به عنوان نامزدم معرفی کنم . نظرت چیه ؟!
نگاهش روی صورتم گند زد به تمام حس و حالی که داشتم . نفس کم آورده بودم . چرا انقدر هوا کم بود ؟ شیشه رو پایین کشیدم . ترجیح میدادم حرفش و بی جواب بذارم . . . درست بود چیزی نگم ؟ اونوقت فکر نکنه قبول کردم ؟ بی اراده روی زبونم چرخید :
– نه !
نگاهم کرد . نفسش و بیرون داد :
– دلیلِ این همه مخالفت چیه ؟ من و تو خیلی وقته همدیگه رو میشناسیم . . .
حرفش رو نصفه و نیمه رها کرد . دندونام و روی هم فشار میدادم . دستش رو به سمتم دراز کرد و از روی مانتو دور مچم حلقه کرد :
– ببین یسنا !
با یه دستش هر دو تا دستام و پشت سرم نگه داشته بود . تقلا میکردم . سرم و عقب میکشیدم . اشک بود که تمام مدت روی صورتم خشک میشد و دوباره راه میگرفت . صورتش نزدیک میومد . بوی دهنش گند میزد به همه ی باورام . . . به همه ی فکر و خیالاتم . . . صورتش نزدیک میشد و چشمای من از زور ترس بسته . . . ناله ی خفیف از بین لبهام بیرون میومد . . . صورتش نزدیک میومد و نفرت من بیشتر میشد . . . دستام میلرزید میون انگشتای نامهربونش . . . . صورتش نزدیک میومد و لبهای من تر میشد . . . هق میزدم . . . پاهام به تقلا افتاده بود . سعی میکردم بالا بیارمشون . . . بی رحمانه با پاهاش قفلشون کرد . . . صورتش نزدیک صورتم بود و من احساس تهوع میکردم . . .
– ولم کن !
از صدای فریادم شهراد عقب رفت دستش میونِ زمین و هوا موند .
– یسنا چی شد یهو ؟
بدنم یخ بسته بود . چرا دست از سرم بر نمیداشت ؟ چرا همشون ازم دور نمیشدن ؟!
romangram.com | @romangram_com