#خیابان_یکطرفه_پارت_206
– راستی آقای زارع . . . حواستون باشه . نمیخوام مشکلی پیش بیاد .
– چشم .
زارع از در اتاق بیرون رفت و رهام خودش را روی صندلی رها کرد . خب تا اینجای کار درست شده بود ! باید فکری به حالِ بقیه ی کارا میکرد !
موبایلش زنگ خورد اسم یسنا روی گوشی خودنمایی میکرد :
– الو؟
همون مکثِ همیشگی سکوتِ پشت خط باعث شد رهام بی اراده چشمهایش را ببندد . صدای یسنا به گوشش رسید :
– سلام !
چشمهای رهام باز شد :
– سلام !
رهام تلاشی برای حرف زدن نمیکرد . ترجیح میداد کار یسنا را بشنود و بعد گوشی را قطع کند !
– میخواستم ناهار بخورم . . . اون روز اومدین تا قبرستون . . .
خوب فهمیده بود که یسنا هیچ کاری را بدون جبران نمیگذاشت . یسنا با مکث و من و من به حرف آمد :
– میخوام براتون ناهار بخرم .
رهام بدون مکث جواب داد :
romangram.com | @romangram_com