#خیابان_یکطرفه_پارت_203
– به خاطر هیچی پشتِ پا زدم به همه چی !
رهام باز سکوت کرد . مهرناز ادامه داد :
– چرا سکوت میکنی ؟ اون سه سال برات هیچ معنی و مفهومی نداره ؟
رهام نگاهش کرد . خیره . حس داشت ؟ نداشت ؟ نمیدانست . . . فقط نگاهش میکرد .
– چی باید بگم ؟ حرفم و زدم . آدما عوض میشن . منم شدم . توام شدی .
مهرناز سرش را پایین انداخت . زمزمه کرد :
– شاید حق با تو باشه . عوض شدیم . . . اما احساسمون . . .
رهام پوزخند زد. مهرناز دید اما حرفش را ادامه داد :
– اشتباه من این بود که میخواستم کسی چیزی ندونه . من میترسیدم به کسی پایبند شم . هنوز خیلی چیزا رو تجربه نکرده بودم .
– مهرناز !
– بذار حرفم و بزنم !
رهام نفسش را بیرون فرستاد . ذهنش به قدری پر بود که دیگر جایی برای مهرناز و خاطراتِ سه سال پیشش نداشت !
– میتونیم این بار به همه بگیم احساسمون رو . میتونیم یه رابطه ی خوب و شروع کنیم و . . .
رهام بین حرفش پرید :
romangram.com | @romangram_com