#خیابان_یکطرفه_پارت_202

– چیه ؟ چرا ناراحتی ؟ تمامِ شب مثل دخترای خوشحال به نظر میرسیدی !

مهرناز نگاهش را به رهام دوخت و بعد چشمهایش را برای چند ثانیه بست . زمزمه وار جواب داد :

– متاسفم که زمان مرگِ پدرت کنارت نبودم .

رهام لبخند زد . نگاهش را از مهرناز دزدید . هیچ وقت دوست نداشت به آن روزها حتی فکر کند . مثل یک خاطره ی تاریخ مصرف گذشته دور انداخته بودش . اما کینه ی آن روزها هنوزم در دلش بود !

– مهم نیست . یک سالی از اون جریانات میگذره .

گرمای دست مهرناز را روی دستش حس کرد . نگاهی به سمتش انداخت و ادامه داد :

– چیز زیادی از اون روزا یادم نیست !

– انتظار داری باور کنم ؟

– باهاش کنار اومدم . هممون کنار اومدیم .

گرمای دستِ مهرناز حس خوبی داشت ! زمانی را به یادش می آورد که پدرش بود . . . مهرناز هم بود . . . همه چیز رو به راه بود . . .

دستش را بیرون کشید و پشت صندلی مهرناز گذاشت. سعی کرد ژستش را حفظ کند . مهرناز متوجه شد . کمی خودش را کنار کشید و گفت :

– میدونی . . . اگه برمیگشتم به سه سالِ قبل ، هیچ وقت نمیرفتم !

رهام نگاهش به چشمهای مهرناز بود . مشکی و درشت . با آن چهره ی ظریفش خواستنی بود . روزی را به یادش می آورد که دوستش داشت . . .

رهام نپرسید چرا ! ترجیح میداد سر حرف را باز نکند . جان کنده بود تا یادش برود آن سه سال ! مهرناز اما به حرف آمد :


romangram.com | @romangram_com