#خیابان_یکطرفه_پارت_193

رهام با خودش فکر کرد یسنا کم کم دارد زمینی میشود !

– کاری نکردم . خواهش میکنم .

– خداحافظ .

رهام بین گفتن و نگفتن مانده بود . یسنا تقریبا نزدیک بود در ماشین را هم ببندد که رهام به حرف آمد :

– یسنا !

مکث کرد در را نیمه باز نگه داشت و به رهام چشم دوخت . این بار رهام بود که مکث میکرد . حس بدی داشت . آبیِ چشمانِ یسنا هم خراب ترش میکرد ! حرفش را خورد . باید بیشتر فکر میکرد ! زورکی لبخندی روی لبهایش نشاند و گفت :

– شبت خوش . اگه کاری از دستم بر میومد خبرم کن .

یسنا سر تکان داد و رفت . رهام لپهایش را باد کرد و نفسش را بیرون فرستاد . یسنا که پا به خانه گذاشت رهام حرکت کرد . ساعت ۱۰:۳۰ بود . حتم داشت مادرش تا الان حسابی عصبانی شده !

ساعت ۱۱ بود که رسید . چراغها روشن بود . از کنارِ استخر گذشت و به در ورودی رسید . هنوز هم با اینکه خانه ی جدا داشت اما هنگام ورود از کلید خودش استفاده میکرد . سر و صدای سامیار خانه را برداشته بود . حتم داشت که رعنا مشغول دلداری دادنِ مادرش است و امیر والا هم چند دقیقه یک بار حرف رعنا را تایید میکند !

به محض وارد شدن سامیار به گردنش آویزان شد و امیر والا خندان دست به سمتش دراز کرد . همینطور که سعی میکرد دستان سامیار را آزاد کند تا نفسی بکشد صدای پوران خانم را شنید :

– معلوم هست کجایی ؟ ساعت و ببین . الان چه وقتِ اومدنه آخه ؟

رعنا سامیار را گرفت و رهام مادرش را بغل کرد :

– من فدای تو بشم آخه . کار داشتم . شرمندم .

پوران خانم لبخند زد :


romangram.com | @romangram_com