#خیابان_یکطرفه_پارت_192
– گلی شام زیاد میپزه میتونین بیاین خونه ی ما . البته اگه بخواین . . .
رهام سعی کرد لبخند دوستانه ای بزنه اما انگار موفق نبود :
– ممنون . باید برم جایی . حقیقتش شام دعوتم !
نفسش و بیرون داد . یسنا سر تکان داد و چیزی نگفت . یسنا دوباره زمزمه کرد :
– اگه دیرتون میشه میتونم تاکسی بگیرم .
– وسطِ ناکجا آباد اونم این وقتِ شب تاکسی از کجا گیر بیاری ؟
یسنا لبهایش را روی هم فشار داد . این بار از چشمانِ رهام دور ماند . با مکث جواب داد :
– نمیدونم . نمیخوام دیرتون بشه . کاش میدونستم و . . .
رهام نیم نگاهی به سمتش انداخت و جواب داد :
– میدونستی تنها راه میفتادی میومدی اینجا ؟
یسنا شونه بالا انداخت . نگاهش و به پنجره ی کنارش دوخت و زمزمه کرد :
– بالاخره باید تنهایی اومدن و یاد بگیرم !
یسنا آرام گفت اما رهام شنید . به روی خودش نیاورد . به نظرش مسیر برگشت طولانی تر شده بود ! جلوی خانه ی بزرگمهر ها ماشین توقف کرد . یسنا در حال پیاده شدن زمزمه کرد :
– ممنون . زحمت کشیدین .
romangram.com | @romangram_com