#خیابان_یکطرفه_پارت_191
– منم خیانت دیدم . . . تصویرش پاک نمیشه از ذهنم . . . بهت هیچی نگفتم . . . تو میدونستی نه ؟ تو خیلی چیزا رو میدونستی . . . بدون اینکه کسی بهت حرفی بزنه . . .
رهام سیگارش را روی زمین انداخت و با پا لگد کرد .
– حالا اومده خواستگاری ! اصرار میکنه ! واسطه میفرسته ! دنبالم میکنه ! حالم ازش به هم میخوره !
سرکی کشید یسنا پشت به در مقابل قبر نشسته بود و زانوهایش را دربغل گرفته بود . حالِ رهام خراب بود . دستی بین موهای مرتب و درست شده اش کشید . برایش مهم نبود که مدلش به هم میخورد یا قیافه اش عجیب میشود ! حالش خراب بود !
یسنا حرفی نمیزد . سکوت کرده بود . رهام بی طاقت سمت ماشین رفت و منتظر ماند . ذهنِ در هم ریخته اش بدتر شده بود . آشوبی تو وجودش به پا شده بود . صدای یسنا سوتِ ممتدِ ذهنش شده بود .
یسنا همش چند سال داشت ؟! حاضر بود قسم بخورد که سنش حتی به ۲۰ هم نمیرسد ! دستی به صورتش کشید . زمان و مکان از یادش رفته بود . تنها کلنجار میرفت با خودش . . . با حالِ خرابش . . . خطا رفته بود . . . اشتباه کرده بود . . .
صدای باز شدن در ماشین و بعد حضور یسنا را کنارش حس کرد .
– منتظر شدین !
رهام نگاهش نمیکرد . ابروهایش در هم گره خورده بود . سر تکان داد و گفت :
– برم ؟
صدای تاییدِ ضعیفِ یسنا را نشنید . سرش پر بود از سر و صدا . یسنا را باید خط میزد . شاید بهتر بود که دور میشد از این همه بچگی و معصومیت صورتش . باید یزدان را سرجایش مینشاند . گناه یسنا چه بود ؟!
– من یکم گرسنم !
– زود میرسونمت خونه . خلوته !
یسنا مکث کرد . رهام خوب میدانست که باید به شام دعوتش میکرد . یا شاید این حرف یسنا هم همین معنی را میداد اما دلش خلوت کردن میخواست !
romangram.com | @romangram_com