#خیابان_یکطرفه_پارت_188
– شما خوبین ؟
ابروهای رهام بالا پرید . عادت نداشت به این همه توجه ! برایش سخت بود باور اینکه یسنا حالش را پرسیده باشد ! یسنا بود و سردیِ دائمی اش !
– مرسی . منم خوبم .
یسنا بی حرف تکیه اش را به صندلی داده بود . رهام اما طاقت نیاورد و سکوت بینشان را شکست :
– شام خوردی ؟
یسنا سرش را به نشانه ی نه تکان داد ! رهام سعی میکرد نخندد به چهره ی بچه گانه ی یسنا . به خصوص با این حال و هوای عجیبی که امشب داشت !
– گرسنه نیستی ؟
یسنا دوباره روتین وار سرش را به نشانه ی نه تکان داد . رهام لبهایش را روی هم فشار میداد تا صدای انفجار خنده اش یسنا را نترساند ! دوباره پرسید :
– نمیخوای برات یه چیزی بخرم ؟
دوباره جوابش را با تکان سر گرفت . رهام زمزمه کرد :
– زبونت و خونه جا گذاشتی ؟
یسنا به صورت پر خنده ی رهام نگاه کرد . رهام حتم داشت که لبخندی محو را روی صورت یسنا دیده اما سریع چهره اش عوض شد و جواب داد :
– نه ! نمیخواستم این وقتِ شب بهتون زنگ بزنم .
– الان داری عذر خواهی میکنی ؟
romangram.com | @romangram_com