#خیابان_یکطرفه_پارت_187
رهام فکر کرد . نمیخواست همچین فرصتِ خوبی راحت از چنگش برود ! باید خوب فکر میکرد !
– بعدا بهت میگم ! حاضر باش تا نیم ساعت دیگه میرسم پیشت .
گوشی رو قطع کرد . بلافاصله شماره ای گرفت :
– بله ؟
– الو حیدری ! قرارِ امشب کنسله . بذارش برای یه شب دیگه .
– چشم آقا فقط این خریدارا . . .
رهام کلافه گفت :
– فعلا خریدارا برام مهم نیستن !
بدون حرف گوشی را قطع کرد ! کاش میتوانست به همین راحتی صداهای مغزش را هم خاموش کند !
– دیر کردم ؟
نگاهش به یسنا بود که چهره ای ناآرام داشت . سری تکان داد که نفهمید حرفش را تایید کرد یا تکذیب ! ماشین را به حرکت در آورد :
– خوبی ؟
– بله .
یسنا به سمتش برگشت و برای اولین بار زمزمه کرد :
romangram.com | @romangram_com