#خیابان_یکطرفه_پارت_185

– ۷:۳۰ ! لعنتی !

کلید آسانسور را بدون وقفه فشار داد و منتظر ماند . با کفشهایش روی زمین ضرب گرفت . خیلی سریع خودش را به اتاق رساند . شرکت خلوت و سوت و کور بود . معمولا از ۷ شب به بعد اوضاع همین بود .

با ابروهای گره خورده بارنامه ها را از روی میز چنگ زد و دوباره مسیر آمده را طی کرد و به ماشین رسید ۷:۴۰ دقیقه شده بود . موبایلش میان دستانش لرزید اسم یسنا روی صفحه ی گوشی خودنمایی میکرد . نفس عمیق کشید گوشه ی چشمهایش را جمع کرد . بعد از کمی مکث و دو دل بین جواب دادن یا ندادن بالاخره راه اول را انتخاب کرد :

– الو ؟

صدای نفسهای یسنا را از پشت تلفن میشنید همیشه بساطش همین بود ! باید چند دقیقه با مکث به صدای نفسهایش گوش میداد تا تصمیم به حرف زدن بگیرد !

سوار ماشینش شد هم زمان با بستن در ماشین صدای یسنا به گوشش رسید :

– میشه یه خواهش کنم ؟

– بگو !

ماشین را به حرکت در آورد . گوشش به یسنا بود . دیرش شده بود . باید زودتر حرف میزد !

– میخوام برم قبرستون !

ابروهای رهام بالا پرید :

– کجا ؟!

یسنا دستپاچه به نظر میرسید :

– یعنی سر خاکِ آقاجونم . . . همونجا که مرده خاک میکنن !


romangram.com | @romangram_com