#خیابان_یکطرفه_پارت_184
ماشین را پارک کرد . طبق معمول صدای اسکار خانه را برداشته بود . لبخند به لب در را باز کرد و اسکار تقریبا توی بغلش پرید . سرش را بین دستانش گرفت و روی دو پا نشست :
– سلام پسر ! من نبودم آتیش سوزوندی ؟
انگشتهایش بین موهای نرم اسکار فرو رفت و نوازشش کرد بعد با عجله از جا بلند شد و بی توجه به غر غرهای اسکار به سمت اتاقش رفت :
– بازی باشه واسه بعد . باید برم جایی !
تیشرتِ سفید رنگش را از تنش در آورد و دری را که توی اتاقش بود باز کرد لباسهایش مرتب مقابلش صف کشیده بودند . دستش به طرف لباسها رفت و با خودش زمزمه کرد :
– این زیادی روشنه . . . این خیلی تیرست . . . اینم نه . . . این بهم نمیاد . . . از این خوشم نمیاد . . .
بالاخره به یک پیرهنِ مردانه ی آستین کوتاهِ شکلاتی رنگ رضایت داد . از بین شلوارهایش لی آبی رنگش را بیرون آورد و تیپش را با کت بهاره ای به رنگ پیرهنش کامل کرد .
نگاهش تو آینه بود و سوت زنان به موهایش حالت میداد . چرخی مقابل آینه زد راضی از ظاهرش عقب گرد کرد و از توی کمدش کمربند و کفشی به رنگ قهوه ای بیرون آورد . صدای اسکار از پشت در بسته ی اتاق باعث شد به پاهایش تکانی دهد و در اتاقش را باز کند . باورش سخت بود که سگی با آن جثه و چهره ی نسبتا جدی آرام کنار پاهایش بنشیند و تنها نگاهش کند . دستی به سر سگ کشید و کمربندش را بست . کفشش را به پا زد و ساعتش را دور مچش بست . احساس رضایت بیشتری کرد . موبایل و سوییچش را برداشت و از اتاق بیرون رفت .
اسکار مظلومانه تعقیبش میکرد . نگاهش دور خانه چرخ خورد ظرف غذای اسکار را بین شلوغی هال پیدا کرد و غذای مخصوص برایش ریخت . در بالکن را هم نیمه باز گذاشت و به حرف آمد :
– پسر خوبی باش و شیطونی نکن تا برگردم . فهمیدی ؟
غرشِ ضعیفِ اسکار را به نشانه ی تایید برداشت کرد و از خانه بیرون زد . ساعت ۷ شب بود . اول باید بارنامه ها را از توی دفترش بر میداشت . ساعت ۸:۳۰ باید سر قرارش میرسید اما زیاد هم مطمئن نبود که به موقع برسد !
جلوی در شرکت مکث کرد و تک بوقی زد . نگهبان بیرون آمد و نگاهی به ماشینِ آشنای رییسش انداخت :
– خسته نباشی حبیب آقا .
نگهبان دستی تکان داد و رهام وارد پارکینگ شد . نگاهی به ساعت مچی اش انداخت :
romangram.com | @romangram_com