#خیابان_یکطرفه_پارت_180

نیشخندی گوشه ی لبش نشسته بود . زمزمه کرد :

– خداحافظ .

– بعدا میبینمت .

فصل سوم





– فردا شب با بچه ها قرار گذاشتم بیان خونه ی من . هستی ؟

وزنه را رها کرد و از جا بلند شد . نفس زنان جواب داد :

– نمیتونم .

– همه هستنا ! مهرنازم میاد !

نگاهی به ابروهای بالا پریده ی دوستش انداخت و سرش را با خنده چند بار به چپ و راست تکان داد .

– مهرناز ! هنوزم مثل همون وقتاست ؟!

– باید ببینی ! چشم همه دنبالشه !

قهقهه زنان به سمت رختکن رفت . در همان حال جواب داد :


romangram.com | @romangram_com