#خیابان_یکطرفه_پارت_169
پوزخند زد و زمزمه کرد :
– حقیقت و گفتم !
احساس میکردم نیازِ شدیدی به تنهایی دارم . به خصوص که هیلا تمام مدت سعی میکرد من و به حرف بگیره ! از جا بلند شدم :
– باید دستام و بشورم .
هیلا سریع بلند شد :
– منم باهات میام .
دستم و مقابلش گرفتم و گفتم :
– باید تنها برم .
با مکث نگاهم کرد و زمزمه کرد :
– باشه .
سعی کردم به صورتِ نسبتا مهربونش لبخند بزنم که ناراحت نشه اما پاهام زودتر به حرکت افتاد و سریع ازش دور شدم . دوباره نگاهم به رهام و اون دختر افتاد . نفسم و بیرون دادم . چه خوب که دنبالم نیومد ! دوست نداشتم دوباره با یه آدم غریبه ی دیگه رو به رو بشم !
تقریبا از کنارشون رد شدم نمیدونستم از کدوم طرف باید برم سمت سرویس بهداشتی پس بیخیالش شدم و به سمت یکی از پنجره های قدی که انتهای سالن بود رفتم . پنجره نیمه باز بود و به خوبی میتونستم بالکنش و ببینم . جای خوبی برای خلوت کردن به نظر میرسید ! وارد بالکن شدم و نگاهم و به باغِ وحشتناکِ رادمنش ها دوختم .
میتونستن چند تا چراغ دیگه به باغ اضافه کنن . اینجوری از وحشتناک بودنش کم میشد ! سرم و بالا گرفتم و به آسمون نگاه کردم . زیادی بی ستاره بود . سرما تو تنم نشست دستام و روی سینه ام قلاب کردم نفسم و بیرون دادم . بخار از دهنم بیرون میومد . خیره به هوای نفسام مونده بودم . . . ذهنم رفت چند سال دور تر . . .
– عجب هوای محشریه !
romangram.com | @romangram_com