#خیابان_یکطرفه_پارت_168
لیوان و از دستش گرفتم اما نگاهم و از رهام نه ! دختر قد بلندی بود موهاش فر بود و تا روی شونه هاش میومد . پیرهنِ مشکی و سفید تنش بود پوستش سبزی بود و در واقع قیافه اش خوب بود !
لیوان آب و به لبام نزدیک کردم صدای هیلا اومد :
– مهمونیشون یکم خسته کننده نیست ؟
هادی از طرف دیگه جواب داد :
– مهمونیِ این پولدارا همیشه همینجوریه بیشتر واسه خودنمایی !
نگاهم و از رهام گرفتم و به هادی دوختم . دستاش و روی سینه اش قلاب کرده بود . از گوشه ی چشم دیدم که هیلا اشاره به من میکنه اما هادی بیخیال شونه بالا انداخت . میرزایی به حرف اومد :
– همه اینطور نیستن پسر !
– بابا لازم نیست از این قشر آدما دفاع کنین !
لیوان و روی میز گذاشتم . نظری در مورد حرفاش نداشتم . شاید باهاش موافق هم بودم ! حداقل مهمونی های زیور و خوب یادمه ! نفس عمیق کشیدم هادی رو به من گفت :
– ناراحتتون کردم ؟
سرم و بالا آوردم مختصر جواب دادم :
– نه !
romangram.com | @romangram_com