#خیابان_یکطرفه_پارت_167
– راحت اومدی ؟
نگاهش کردم مختصر گفتم :
– بله .
– دلم میخواست بیشتر بهت سر بزنم اما بابا میگفت حسابی مشغولی و وقت نداری .
نگاهی به میرزایی انداختم مشغول حرف زدن با پسرش بود و هم زمان میوه میخورد .
– همینطوره .
– من خواهر ندارم . همیشه دلم میخواست خواهر داشته باشم .
سرم و دور سالن چرخوندم . بحثِ خسته کننده ای بود . هیچ وقت دلم خواهر نمیخواست . فقط کسی و میخواستم که آدم خوبی باشه . یکی مثل گلی !
– تو از من دو سال کوچیکتری . میتونیم خواهر باشیم .
– تشنمه .
هیلا سریع گفت :
– برات میارم .
از جا بلند شد نفس عمیق کشیدم . چشمام چرخید عرفان و نیکا رو دیدم . هر دقیقه پیش عده ای از مهمونا میرفتن و بیشتر نیکا حرف میزد ! با نگاهم دنبالشون کردم طبق معمول نیکا هیجان زده عرفان و به سمتی کشید . چشمام روی قیافه ی آشنایی موند . بیشتر از اون قیافه ی آشنا نگاهم روی دختری که کنارش بود خیره موند . صدای هیلا اومد :
– بیا برات آب آوردم .
romangram.com | @romangram_com