#خیابان_یکطرفه_پارت_166
گوشی و قطع کردم . تصمیم نداشتم توی مهمونی شرکت کنم . هنوز نمیدونستم چی تصمیمم و عوض کرده ! میتونستم با خیالِ راحت بخوابم . همه چی رو به راه بود .
*******
هیلا لباس و دیر به دستم رسونده بود اما با این وجود از سلیقه اش راضی بودم . این بار لباسم صورتی رنگ بود . بیشتر از کتِ کوتاهی که روی اون پیرهنِ بلند و دکلته بود خوشم میومد . بدون حرف حاضر شدم . خود هیلا با وسایل کمی که داشت به صورتم رنگ داد . دلم نمیخواست زیاد تو چشم باشم همینطوری با رنگ لباس تو چشم بودم ! به خصوص که هیلا میگفت رنگِ مشکیِ موهام جلوه ی خاصی به لباس داده . یه قسمتی از موهام و ساده بسته بودم . گلی تمام مدت اسفند دود میکرد و هیلا میخندید .
یک ساعت از رفتن هیلا میگذشت نمیدونستم باید با امید برم یا روی قولِ رهام حساب کنم ! گوشیم و برداشتم و نوشتم :
– من خودم میرم !
دکمه ی ارسال و زدم . لبم و به دندون گرفتم . اگه قرار بود بیاد میشد اینطوری فهمید ! چند ثانیه بعد جواب اومد :
– اونجا میبینمت !
ابروهام تو هم گره خورد . خودش هم یادش نمیموند که چه قولی داده ! شاید رفته بود دنبالِ رعنا ! یا یکی از دوست دختراش ! قیافه ام و تو هم جمع کردم . امید و صدا زدم و از گلی خداحافظی کردم . نباید میذاشتم این همه مدت من و منتظر بذاره ! فکر کرده بود که کیه ؟
به محض وارد شدن پالتو و شالم و گرفتن با چشم دنبال آدم آشنا میگشتم با دیدن هیلا و میرزایی و مرد جوونی که کنارشون وایساده بود حس بهتری گرفتم . داشتم به همون سمت میرفتم که صدای جیغِ آشنایی توجهم و جلب کرد :
– یسنا ! چقدر خوشحالم دوباره میبینمت !
نیکا قبل از اینکه بتونم عکس العملی از خودم نشون بدم من و توی بغلش گرفت صدای عرفان و شنیدم :
– سلام یسنا . خوشحالمون کردی .
تا خواستم حرفی بزنم نیکا من و کشید و به سمت پدر و مادر عرفان برد . نفهمیدم اصلا حرفی هم زدم یا نه ! تمام مدت صدای جیغِ نیکا توی گوشم زنگ میزد . بالاخره عرفان من و نجات داد و تونستم فرار کنم !
چند دقیقه بعد کنار میرزایی و هیلا بودم . میرزایی پسرش و بهم معرفی کرد . هادی وکالت میخوند . از من چند سالی بزرگتر بود . بی سر و صدا کنارشون نشسته بودم . چشمم و به دستام دوخته بودم . صدای هیلا حواسم و پرت کرد :
romangram.com | @romangram_com