#خیابان_یکطرفه_پارت_154

صدای گلی آرامش و بهم تزریق کرد. حالا میفهمیدم که خونه ی سنتیِ آقاجون و به هر جایِ دیگه ترجیح میدادم !

– خب نمیشه با بررسیِ سه ماه دقیق همه چی و گفت . میزانِ مواد ِ دور ریز و همینطور خرابیا رو باید تو مدت زمان بیشتری آمارش و در آورد .

انگشتام و روی میز گذاشتم و متفکر تکون دادم . یه چیزی این وسط مشکل داشت !

– فکر میکنین مشکلی نیست ؟

– نمیتونم دقیق بگم بهتون . بهتره بذارین حداقل شش ماه بگذره . بعد ورودی و خروجی مواد و بررسی کنین .

سرتکون دادم . شاید میرزایی زیاد عجله داشته ! کی توی سه ماه ریزِ ورود و خروج و میخواد ؟

– خدانگهدار .

از جام بلند شدم شکاری هم از جا بلند شد و بدرقه ام کرد .

– تا دم در همراهیتون میکنم .

جلوتر ازش به راه افتادم . میتونستم ۶ ماه دیگه گزارش بخوام و بیشتر چک کنم . لازم نبود انقدر عجله کنم . به نظر همه خیلی طبیعی میومد پس شاید منم نباید اصراری روی این قضیه میکردم !

سوار ماشین شدم و امید به راه افتاد . شکاری تا لحظه ی آخر برام دست تکون میداد . نفسم و بیرون دادم . کارخونه زیادی پر سر و صدا بود . خیلی هم دور بود . چطور امید حوصله اش میگرفت این همه مسیرِ طولانی رو رانندگی کنه ؟ البته جاده ی خلوت من رو هم به وجد آورده بودم . بدم نمیومد یکم رانندگی کنم . البته به شرطی که گواهینامم میومد !

پلکام و رو هم گذاشتم بدم نمیومد تا به خونه برسیم بخوابم .

*******

– خانوم بزرگمهر رسیدیم بیدار نمیشین ؟


romangram.com | @romangram_com