#خیابان_یکطرفه_پارت_145
نیکا بدون توجه به عرفان هیجان زده به من گفت :
– وای محصولاتتون عالیه . واقعا شوکه شدم . فکر نمیکردم مدیر عاملش انقدر جوون باشه .
نیمچه لبخندی بهش زدم . هنوز با هیجان مشغول حرف زدن بود . واقعا حوصله ام سر رفته بود . به نظردختر بدی نمیومد اما زیادی سر و صدا داشت . اغراق نکردم اگه بگم در حدودِ نیم ساعت بی وقفه داشت حرف میزد و عرفان هم یه جورِ عجیب و غریبی نگاهش میکرد ! بالاخره انگار نفس کم آورد رو به عرفان گفت :
– میشه بری اسکار و بیاری تو ؟ دلم براش تنگ شده .
صدای بلندِ رهام از آشپزخونه اومد :
– بذار اسکار بیرون باشه . میخوای باهاش بازی کنی تو برو بیرون .
نیکا گفت :
– امروز حسابی بد اخلاقیا !
رهام بهش جواب نداد در عوض عرفان گفت :
– مجبورش کردیم آشپزی کنی عصبانیه ! برو لباس بپوش بریم تو حیاط باهاش بازی کنیم .
نیکا سریع حاضر شد و با هم از همون در بالکن خارج شدن . سر و صدای نیکا از بیرون هم میومد حتی ! نمیفهمیدم یه سگِ گنده ی چشم آبی انقدر میتونست ذوق داشته باشه ؟!
تکیه ام و به مبل دادم و سرم و تو خونه گردوندم . خونه به سبک مدرن چیده شده بود . برعکسِ خونه ی آقاجون که همه چی سنتی بود . برای تنوع از اینجور چیدمان بدم نیومده بود .
– اگه حوصله ات سر رفت میتونی بیای اینجا !
صدای رهام بود سرم و به عقب گردوندم آشپزخونه جوری بود که راحت میشد ازتوی هال تمامِ زوایاش و دید . پشتش به من بود و مشغول بود . معذب سر جام تکون خوردم . حوصله ام سر رفته بود . یکم گشنه هم بودم . ناهار درست و حسابی هم نخورده بودم . از جا بلند شدم . با پالتو احساسِ گرما میکردم اما مهم نبود . راحت بودم !
romangram.com | @romangram_com