#خیابان_یکطرفه_پارت_144

– من و نیکا هیچ ! یکم مراعاتِ یسنا رو بکن ! از تعجب شاخ در آورده !

در واقع متعجب نبودم ! از اینکه دستِ عرفان دور کمرِ نیکا نشسته بود معذب بودم . رهام دوباره به حرف اومد :

– بده فیلم بازی نمیکنم ؟ یسنا هم کم کم عادت میکنه !

عرفان خم شد و با کنترلی که روی میز بود تلویزیون و روشن کرد . نیکا نگاه دوستانه ای به من انداخت و گفت :

– ما قبلا توی رستوران همدیگه رو دیده بودیم البته نشده بود کامل به هم معرفی بشیم .

سعی کردم چیزی شبیه لبخند تحویلش بدم ! شلوار و تاپ پوشیده بود . من از دیدنش سردم میشد . واقعا برام جای سوال داشت که توی این هوا چطور طاقت میاورد ! عرفان میون افکارم پرید :

– یسنا رو اینجوری نگاه نکن . برای خودش برو و بیایی داره .

– جدا ؟

– همین شکلاتها و بیسکوییتهای زرین و که میخوری ؟

– خب ؟

– خب نداره دیگه عزیزِ من . یسنا داره کارخونه اش و میگردونه . واقعا به نظرم کار سختیه . برام عجیبه که چطور از پسش بر میای !

نیکا متعجب گفت :

– جدی میگی دیگه ؟

– من کی شوخی کردم که این بارِ دومم باشه ؟!


romangram.com | @romangram_com