#خیابان_یکطرفه_پارت_143
عرفان تقریبا چسبید به نیکا و این حرکتش باعث شد خودم و جمع کنم . دلم نمیخواست به اون همه صمیمیت خیره بشم .
– پسره ما رو دعوت کرده خونش واسه شام اونوقت یه نیمرو هم بلد نیست بپزه !
رهام شونه بالا انداخت و جواب داد :
– خب غذا از بیرون میگیرم !
– دِ نه دِ نشد ! اگه میخواستیم اونجوری غذا بخوریم که میرفتیم تو یه رستورانِ لوکس ! کیفش به اینه که غذا بپزی منم فیلم بذارم دور هم ببینیم و غذا بخوریم !
نیکا خندون گفت :
– من غذا میپزم .
خواست بلند شه که عرفان دستش و گرفت و نشوندش . نگاهم و ازشون گرفتم . صدای عرفان و شنیدم :
– نخیر ! یارِ کمکی نمیتونه داشته باشه ! خودشه و خودش !
رهام با خنده گفت :
– کوفتم بهت نمیدم نامرد !
رهام قدم برداشت و برگشت سمت آشپزخونه از همون جا تقریبا فریاد زد :
– پاستا بهتون میدم . از سرتونم زیاده !
عرفان با صدای بلند جواب داد :
romangram.com | @romangram_com