#خیابان_یکطرفه_پارت_141

– نیکا میتونی بری تو اتاق مهمون و لباسات و عوض کنی .

– مرسی .

نیکا نگاهی به من انداخت و گفت :

– تو نمیای یسنا ؟!

سریع خودمونی شده بود دقیقا مثل خودِ عرفان ! خواستم حرفی بزنم که صدای نیکان مانع شد :

– فکر کنم یسنا سردشه . تو راحت باش .

نیکا شونه ای بالا انداخت و رفت . رهام به سمت آشزخونه ای که تازه تونسته بودم ببینمش رفت و عرفان هم دنبالش .

– چرا اسکار تو حیاط بود ؟

– همینطوری . نمیخواستم تو دست و پا باشه .

حداقل آبرو داری کرده بود حرفی از کج فهمیِ من نزده بود ! هنوز مثل مجسمه وسط هال وایساده بودم . صدای عرفان به گوشم رسید :

– هنوز وایسادی ؟ بشین یسنا .

رهام با پوزخند روی لبش بهمون اضافه شد و گفت :

– شاید داره تصمیم میگیره که بره یا بمونه !

عرفان سریع گفت :


romangram.com | @romangram_com