#خیابان_یکطرفه_پارت_140
– تو واقعا از من میترسی ؟!
لبم و به دندون گرفتم . انگار جوابم و مثبت فرض کرده بود که ابروهاش و تو هم گره کرد و گفت :
– من میخواستم امشب خودم شام درست کنم و دور هم باشیم . مطمئنا نیتِ بدی نداشتم و ندارم ! خوشحال میشم اگه یکم برای شعورِ من احترام قائل بشی !
این و گفت و به سمت در ورودی رفت . صدای عرفان و یه دختر دیگه رو میشنیدم . همون جا ماتم برده بود ! لعنت به شهراد !
– سلام یسنا . چقدر خوشحالم دوباره میبینمت ! رهام گفت امشب قراره اینجا باشی . حقیقتش بیشتر به خاطر تو اومدم .
صدای نیکان اومد :
– مرسی واقعا ! تو یه آدم فروشِ به تمام معنایی ! حیفِ من که انقدر برای تو کار انجام میدم !
عرفان با لودگی خندید و گفت :
– بعدا بوست میکنم از دلت در بیاد !
نیکان قیافه اش و تو هم کشید . عرفان باز خندید و اشاره ای به دختری که کنارش وایساده بود کرد و گفت :
– دوست دخترم نیکا .
بعد رو به دختر گفت :
– یسنا هستش . ازش برات گفته بودم .
با خوشرویی دست داد و به زور تونستم لبخند بزنم به صورتش . احساس میکردم رنگم پریده . حالت تهوع داشتم . نیکان دقیق خیره شده بود روی صورتم . دستاش توی جیبش بود و ابروهای در همش نشون میداد هنوز ازم ناراحته ! خب برام مهم نبود ! میتونست تا هر وقت میخواد ناراحت باشه !
romangram.com | @romangram_com