#خیابان_یکطرفه_پارت_139

داشت نزدیکم میومد . پر ترس فریاد زدم :

– جلو نیا !

صدای پارسِ سگ اومد تمامِ تنم یخ بست . چند ثانیه طول کشید تا ببینم یه موجودِ سفید و مشکی با جثه ی عجیب و غریب و بزرگ به سمتم میاد . چشمام و بستم که تیکه تیکه شدنم و نبینم حداقل !

– اسکار ! اسکار ! بشین پسرِ خوب . بشین .

لای یکی از چشمام و باز کردم یه سگ با چشمای آبی و عجیبش بهم خیره شده بود . سرش و به سمت نیکان گرفته بود . نیکان خم شد دستی به سرش کشید بعد سریع با توبیخ گفت :

– بدو برو بیرون .

بعد اشاره به درِ تراس کرد که نیمه باز بود سگ حرف گوش کن دوید و به اون سمت رفت پشتش نیکان در و بست و بعد نفس عمیقی کشید :

– حالت خوبه ؟ ترسیدی ؟ ببخشید صدای داد شنید عکس العمل نشون داد !

– باید برم !

– وایسا وایسا ! من نفهمیدم منظورت چیه ؟ چه اتفاقی افتاد که اینجوری کردی ؟!

دستاش و با ژستِ خاصی دو طرفِ کمرش گذاشته بود و نگاهم میکرد . دهن باز کردم که حرفی بزنم اما پارسِ سگ تمامِ شجاعتم و از بین برده بود !

زنگ خونه رو زدن . نکنه دوستاشم دعوت کرده ؟! نکنه . . . تنم از فکر کردن بهش یخ بست . در و باز کرد و گفت :

– عرفانه . البته با دوست دخترش !

دوست دخترش ؟! یعنی من و اون تنها نبودیم ؟ یعنی قرار نبود . . . ؟


romangram.com | @romangram_com