#خیابان_یکطرفه_پارت_138
– چقدر کم رویی . باید هُلت بدم ؟ بیا تو دیگه .
چقدر احمق بود که تردیدِ یه دختر و پای کم رو بودنش میذاشت ! کاش میفهمید که من رعنا یا هر کوفتی که باهاش بیرون میره نیستم !
با خودم درگیر بودم هنوز . نمیدونستم واقعا باید چیکار کنم . فقط ماتم برده بود . بدونِ هیچ عکس العمل منطقی ! وقتی به خودم اومدم که وسطِ هالِ خونه ی بزرگش وایساده بودم و اون داشت به سمتی که مخالفِ من بود میرفت و در همون حال حرف میزد :
– پالتوت و در بیار . فکر کن خونه ی خودته راحت باش !
تمامِ بدنم داغ شد . لرز به تنم نشست . صدای شهراد توی گوشم میپیچید :
– کافیه دوباره بخوای دهنت و باز کنی . . .
انگشتش روی فَکَم میچرخید . خودم و به گوشه ی دیوار چسبونده بودم . موهام به هم ریخته بود و دستام قلاب شده بود روی سینم . پاهام و جمع کرده بودم توی شکمم و سعی میکردم نگاهم و ازش بدزدم . چرا نمیفهمید که دیگه بخوامم صدام در نمیاد . . . لرز تمامِ وجودم و گرفته بود :
– نمیگم . . . نمیگم . . . به خدا نمیگم . . . ولم کن . . .
– من خوب بلدم دهنت و ببیندم . خودت دیدی . ندیدی ؟ شاید میخوای خودت تجربه اش کنی هان ؟
نگاهش روی صورتم میچرخید چشمام و بستم . گریه کردم . از ته دل . نباید اینجوری میشد . . .
– هنوز وایسادی ؟ میخوای من پالتو . . .
– بسه . ولم کن . بذار برم .
صدای جیغم توی خونه اش پیچید . قدمی به عقب برداشت . متعجب بهم زل زده بود . دستام و دوباره روی سینه ام قلاب کرده بودم . باید میرفتم . همشون حیوونن . همشون عین همن . . . من نمیخواستم چیزی رو تجربه کنم . . . دیگه نمیخواستم . . .
– یسنا چی شد . . .
romangram.com | @romangram_com