#خیابان_یکطرفه_پارت_134

نفسم و بیرون دادم . لعنت به ضعفت یسنا !

– باشه .

معروفی دوباره مجبور شد زنگ بزنه به امید و بگه که نیاد . اون از دیروز و اینم از امروز . شاید باید امید و مرخص میکردم و به جاش رهام یا شهراد و استخدام میکردم !

– ببینم تو که از سگ نمیترسی ؟

شونه بالا انداختم . خبیثانه خندید و انگشتش و روی دکمه ی آسانسور فشار داد . شام چه ربطی میتونست به سگ داشته باشه ؟! سوار ماشینش شدیم . تقریبا ساعت ۵ عصر بود . خسته بودم . دلم پتوی خودم و میخواست و البته تختم رو ! بعد هم یه خواب راحت .

– راستی مشکلت برطرف شد ؟

– نه . یعنی هنوز سر نزدم کارخونه .

سر تکون داد و لبخند به لب گفت :

– زیاد سخت نگیر . حتما چیزِ مهمی نیست .

چیزی نگفتم . ترجیح دادم نگاهم و بیرون بدوزم . نیکان هم چیزی نگفت . چند ثانیه بعد صدای آهنگ توی ماشین پیچید . حداقل اینطوری سکوتِ مطلق نبود !

جلوی خونه نگه داشت وقبل از اینکه پیاده بشم گفت :

– فکر میکنی چقدر کارت طول بکشه ؟ یک ساعت بسه ؟

متعجب نگاهش کردم بعد در همون حال زمزمه وار گفتم :

– ۱۰ دقیقه دیگه میام .


romangram.com | @romangram_com