#خیابان_یکطرفه_پارت_132
– بله خانوم بزرگمهر ؟
– امید و خبر کن .
– چشم .
منتظر موندم . باید اول میرفتم کارخونه . واجب بود که خیلی چیزا رو بفهمم ! چند دقیقه بعد تلفنِ روی میزم زنگ خورد . دستم و به سمتش دراز کردم :
– بله ؟
– خانوم بزرگمهر ببخشید آقای نیکان تشریف آوردن . میخواستن ببیننتون .
باید میرفتم کارخونه . کلی کار داشتم . . . کلی سوال ! نفسم و بیرون دادم :
– باشه .
چند ثانیه بعد تقه ای به در خورد و نیکان وارد شد .
– سلام . مزاحم که نشدم ؟
سعی کردم تو چشماش نگاه کنم . خب چشماش قرمز نبود . پس اثری از شب زنده داری تو صورتش نداشت ! شاید هم صبح حسابی خوابیده ! میل شدیدی داشتم که صورتم و از نفرت جمع کنم اما در عوض فقط گفتم :
– سلام .
– وای باورم نمیشه ! سلام کردی ؟!
خب اینم از لودگیِ امروزش ! خوشحال از تیکه ای که انداخته بود خندون گفت :
romangram.com | @romangram_com