#خیابان_یکطرفه_پارت_125
ابروهام توی هم گره خورد . طبیعی بود ؟ چرا تولید و کمتر کرده بودن ؟ یادم نمیومد در این مورد دستوری داده باشم ! یا اصلا چرا باید همچین دستوری بدم ؟!
گوشی و سریع برداشتم تا شماره ی میرزایی رو بگیرم . حتما اون دستور داده بود تولید کم بشه . ولی . . .
گوشی و روی لبم گذاشتم و فکر کردم . من باید امضا میکردم اگه همچین دستوری میداد . . . چرا هیچی در مورد چیزایی که امضا کردم یادم نمیاد ؟
با دو تا انگشتم پیشونیم و ماساژ دادم . نکنه میرزایی سوء استفاده کرده ؟ شایدم به نفعمون بوده این کم شدنِ تولید ؟
دوباره نگاهی به لیستِ خریدِ مواد اولیه انداختم . وقتی به همون مقدارِ قدیم خرید کردیم چرا باید تولیدمون کمتر بشه ؟ امضای انبار دار پای بارنامه ها نشون میداد همه چی درسته ولی تولید . . .
شاید نباید به میرزایی زنگ میزدم . شاید باید از یزدان میپرسیدم ؟ یا حتی بابا ؟ اونا همینطوری فکر میکردن که من بی دست و پام دلم نمیخواست بیشتر از اینها بهشون ثابت کنم !
کلافه نگاهم بین برگه ها در رفت و آمد بود . به کی میشد در این مواقع اعتماد کرد ؟ نگاهم به سربرگِ بارنامه ها افتاد . شرکتِ مهرِ نیکان . لبم و به دندون گرفتم . حداقل مشکلی توی بار نداشتیم . شاید چیزی در این مورد میدونست . . .
نگاهم به ساعت افتاد ۱۰شب بود . چه فکری میکرد این وقتِ شب بهش زنگ بزنم ؟! شاید بهتر بود فردا میرزایی رو بخوام دفترم ؟ یکم زشت نبود ؟ سوال جواب کردنِ میرزایی ؟!
مخم داغ کرده بود . انگشتم روی شماره مکث کرد و تماس برقرار شد . اولین بوق که خورد استرس گرفتم . باید چی میگفتم ؟ از کجا شروع میکردم ؟ مثلا میگفتم . . .
– سلام خانوم بزرگمهر .
خدا رو شکر ! از رو دنده ی رسمیش بلند شده بود ! دستپاچه گفتم :
– نمیخواستم این وقتِ شب زنگ بزنم . سوال داشتم .
یکم مکث کرد و بعد با صدایی بی نهایت خونسرد گفت :
– سلام عرض کردم خانوم بزرگمهر . خوبین ؟
romangram.com | @romangram_com