#خیابان_یکطرفه_پارت_124
لرز به تنم نشست . سخت بود گفتنش :
– حرفِ آخرته ؟
لحنش تهدید آمیز بود ؟! ترس تمام وجودم و گرفت :
-به بابا نگو . باشه ؟ تورو خدا .
از خودم متنفر شدم ! شهراد با ملایم ترین صدایی که تا اون روز ازش سراغ داشتم جواب داد :
– باشه نمیگم . بهتره کسی نفهمه . چون من عقب نمیکشم یسنا ! اشتباهم و جبران میکنم .
دندونام و روی هم فشار دادم . کاش میفهمید که دیگه شانسی نداره . آروم خداحافظ و زمزمه کردم . شک داشتم حتی شنیده باشه . گوشی و روی تخت انداختم و سرم و توی بالشت فرو کردم . این همه اصرار برای چی بود ؟
چشمام و باز کردم نگاهم به کیفِ دستیم افتاد که روی صندلی بود . پرونده ی انبار گردونی از توش بهش چشمک میزد . امروز هیچ کار مفیدی نکرده بودم ! کم کم داشتم به این همه درگیر بودن و کار عادت میکردم . این عجیب ترین چیزی بود که میتونست برام اتفاق بیفته !
پرونده رو از توی کیفم بیرون کشیدم نگاهی سرسری به صفحه هاش انداختم . پر بود از عدد و رقم . واقعا گیج کننده بود ! چطور میرزایی میخواست این همه عدد و رقم و با هم مقایسه کنه ؟ بی حوصله دو تا برگه رو بالا گرفتم . همونطور که سرم روی تخت بود برگه ها رو مقابلم نگه داشته بودم . یکی از برگه ها متعلق به زمانی بود که آقاجون کارا رو انجام میداد . یکی دیگه هم مالِ این مدتِ اخیر .
بهتر بود زنگ میزدم به میرزایی !خودش اصرار داشت همه چی چک بشه . پس منطقی بود که خودش کارا رو جلو ببره !
مسخره بود چجوری امکان داشتی یه مردِ ۵۰ ساله قهر کنه ؟! نفسم و کلافه بیرون دادم . اعداد و ارقام تقریبا یکی بود . چیزی عوض نشده بود . میرزایی خیلی مشکوک بود ! باید حتما خودش و درست میکرد !
اما . . .
برگه رو جلوی چشمم گرفتم و دقیق تر نگاه انداختم . مقدارِ بارِ ورودی همونه . ولی . . .
از جا پریدم . برگه های دیگه رو هم از توی پرونده بیرون کشیدم . تک تک مقدارِ ورودیِ مواد اولیه رو چک کردم . چیزی نبود که اشتباه باشه اما این وسط مقدارِ تولیدمون کم شده بود .
romangram.com | @romangram_com