#خیابان_یکطرفه_پارت_123
سفیدی سقف چشمم و میزد . چند ساعت بود که بهش خیره مونده بودم ؟ طفلی گلی ! چند بار اومده بود تو اتاق و هر بار خواسته بود چیزی بخورم یا حرفی بزنم . ترجیح میدادم سکوت کنم . شاید بهتر بود یه نامه به بابا مینوشتم و میگفتم قصد ازدواج ندارم ! مسخره بود ! مگه چند سالمه ؟ ۱۲ ؟
شاید بهتر باشه زنگ بزنم به شهراد ! مطمئنا میرزایی کمکی بهم نمیکرد . اگه میخواست کاری بکنه تا الان کرده بود . میرزایی رو تو این چند وقت خوب شناخته بودم !
از جا بلند شدم . خودم باید تمومش میکردم . دستم و روی میزِ کنار تختم کشیدم موبایلم و چنگ زدم و بهش خیره شدم . شماره ی شهراد و داشتم ؟ مخاطبینم و چک کردم شماره سیو بود . بدون فکر دستم روی دکمه ی تماس رفت . لبهام و روی هم فشار دادم ، دستم سرد بود و تقریبا میلرزیدم . بوقِ دوم خورد و بلافاصله صدای شهراد و شنیدم :
– سلام یسنا . باور کنم خودتی ؟
تک تک عضله های بدنم منقبض شده بود . دستِ چپم به سمت گردنم رفت . بی اراده فشرده شد . احساس میکردم گردنم خشک شده .
– خودمم
– خوابم ؟ بیدارم ؟ چه عجب ! چی باعث شده این افتخار نصیبم بشه ؟
بی فکری بود اگه یه دفعه میگفتم نمیخوامت ؟ لبهام و از هم باز کردم :
– من نمیتونم باهات عروسی کنم .
مکث کرد . قبل از اینکه چیزی بگه باید حرفم و میزدم :
– من نمیخوام عروس بشم .
– ببین یسنا این چیزی نیست که در موردش پای تلفن حرف بزنیم . من الان میام پیشت اینجوری . . .
نمیتونستم ببینمش . . . باز نمیخواستم چشمام بهش بیفته . . .
– من نمیخوام . . .
romangram.com | @romangram_com