#خیابان_یکطرفه_پارت_122

– یسنا . ما باید حرف بزنیم بالاخره !

بی حرف پیاده شدم . اجازه ندادم چیزی بگه . فقط دویدم سمت خونه . اجازه نمیدادم چیزی بگه . . . کاش خفه میشد . . .

گلی با دیدنم اون وقتِ صبح هراسون شد :

– چی شده ؟ چرا رنگ به رو نداری دختر ؟ خوبی ؟

– سردمه .

– بیا کنار شومینه بشین . هی صبح بهت میگم یه چیزی تنت کن . سرما رفته تو جونت .

از همون کنارِ من تقریبا داد زد :

– الهام . دخترم یه لیوان شیر گرم بیار .

الهام جواب داد . تو خودم فرو رفتم . چشمام درد میکرد . دلم میخواست گریه کنم . انگار سخت ترین کارِ ممکن بود !

– گوشیم و بردار به معروفی زنگ بزن . بگو امروز کارخونه نمیرم . جلسه ی ساعت ۴ رو هم کنسل کنه .

– خیلی خب . گوشیت کجاست ؟

کیفم و به سمتش گرفتم گلی گوشی و برداشت . چشمام و روی هم گذاشتم . صدای صحبت گلی رو میشنیدم اما تمام بدنم بی حس بود . حتی جون نداشتم شالم و از سرم در بیارم . خسته بودم . . . از این همه آدمای سودجوی اطرافم . . . از وقاحتشون . . .






romangram.com | @romangram_com