#خیابان_یکطرفه_پارت_119
به جهنم !
وقتی دید حرفی نمیزنم خودش دوباره گفت :
– چرا انقدر ساکتی ؟ روزه ی سکوت گرفتی ؟
– بهتره من و برسونی خونه .
مطمئنا دلم نمیخواست باهاش برم کارخونه . اونطوری مجبور بودم یک ساعتی توی جاده کنارش بشینم !
– مطمئنی میخواستی بری خونه ؟
نگاهی به ساعتش کرد و گفت :
– ساعت ۱۰ صبح ؟! واقعا داری از زیر کار در میری !
به تیکه ی نه چندان جالبش خندید . خودم و توی در جمع کرده بودم . چشماش شیطانی بود . از این نگاهاش نفرت داشتم .
-یسنا ! یکم راحت باش . انقدر خودت و اذیت نکن . ببین من چقدر راحتم باهات !
– میشه برم خونه ؟!
– دلم نمیخواد انقدر زود بری ! حالا که دیدمت دوست دارم بیشتر کنارت باشم .
از حرفش چندشم شد ! کاش این و نمیگفت ! کاش حداقل حافظه ی بهتری داشت !
– احساس میکنم بابات حسابی ترسوندتت اینطور نیست ؟
romangram.com | @romangram_com