#خیابان_یکطرفه_پارت_117

– تا یک ساعت دیگه میاد ! من که اینجام . ماشینمم دم دره ! بهتره بریم .

رو به معروفی گفت :

– با امید تماس بگیرید احتیاجی نیست تا اینجا بیاد .

نگاه معروفی سمت من چرخید . با ترس به شهراد خیره شدم . چند قدم جلوتر رفت . وقتی دید خبری از من نشد گفت :

– منتظر چی هستی ؟

باید نه میگفتم ! باید نه میگفتم ! پاهام حرکت کرد و دنبالش راه افتادم . لعنت به من ! با حرکت من معروفی هم سریع تلفن و برداشت و شماره گرفت . اگه در مورد ازدواج حرفی میزد ؟ اگه من و میبرد و همین الان عقدم میکرد ؟ میرزایی چه وقتِ بدی رو برای قهر کردن انتخاب کرده بود .

– اوضاع چطوره ؟

– سلام خانوم بزرگمهر .

فکرم پیش شهراد بود . توجهی به مردی که از کنارم میگذشت نداشتم .

– خوبه !

چند ثانیه بعد دوباره صدای سلام از یه طرف دیگه شنیدم . شهراد هم مثل من بی توجه ادامه داد :

– احتیاج به کمک نداری ؟

– سلام خانوم بزرگمهر .

یکی دیگه از کارکنا ! هنوز نتونسته بودم به این سلام گفتنای پشت سرهمشون عادت کنم .


romangram.com | @romangram_com