#خیابان_یکطرفه_پارت_116

– چشم .

گوشی و سرجاش گذاشتم . اول به بازدید میرسیدم ! از جا بلند شدم پرونده ی قطور و توی کیفی که به تازگی عادت کرده بودم و با خودم سر کار میاوردم تقریبا به زور جا دادم و شالم و روی سرم انداختم . باید بیشتر روی خودم کار میکردم ! شاید امروز عصر یه سری میرفتم خونه ی بابا . وکالتنامه میدادم و خودم و از این کارِ مسخره بیرون میکشیدم !

در اتاقم و باز کردم . معروفی با دیدنم از جا بلند شد نگاهم به مردی که مقابلِ میزش وایساده بود افتاد :

– سلام یسنا .

همین حرف کافی بود تا پاهام و سست کنه . معروفی مثل بلبل به حرف افتاد :

– به امید زنگ زدم گفت تا یک ساعت دیگه خودش و میرسونه .

بعد اشاره ای به شهراد کرد :

– آقای رفیعی تازه اومدن میخواستن باهاتون صحبت کنن . البته گفتم که قراره جایی تشریف ببرین اما اصرار داشتن .

کاش یکی معروفی رو خفه میکرد . سرم و دستپاچه پایین انداختم . شهراد خندون گفت :

– خانوم معروفی نیازی به این همه تشریفات نیست من و خانوم بزرگمهر همدیگه رو خوب میشناسیم .

وحشت داشتم نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم . به سمتم اومد و گفت :

– جایی میخوای بری ؟ میتونم برسونمت !

به زحمت تونستم حرف بزنم :

– امید میاد .


romangram.com | @romangram_com