#خیابان_یکطرفه_پارت_115

با صدای غر غر مانندی جواب داد :

– من وکیلم . کارم وکالته . مطمئنا به جز تو موکل دیگه ای هم دارم . یه مدت از همه ی کارام غافل شده بودم الان نیاز دارم به کارای خودم برسم .

لبهام و روی هم فشار دادم ابروهام توی هم گره خورده بود :

– اینا همه به خاطر اینه که من هنوز نتونستم جواب رد بدم ؟

– اینم زندگیِ خودته . خودت خوب میدونی کی باید جواب رد بدی و کی ندی .

مکث کردم . نمیدونستم چجوری باید بهش میگفتم که بیاد . اصلا دلم نمیخواست وقتی میرزایی رو دنده ی لجبازی میفتاد کنارش باشم ! اما خب بهش احتیاج داشتم .

به محض اینکه دهن باز کردم تا حرفی بزنم خودش سکوت و شکست :

– یسنا باید قطع کنم . خداحافظ .

گوشی روم قطع شد . درک نمیکردم این همه لجبازی برای چیه ؟ چطور تا امروز خبری از موکلاش نبود ؟ معروفی وارد اتاق شد و پرونده ای رو مقابلم گذاشت :

– این تمامِ گزارشات هستش .

نگاهی به پرونده ی قطورِ مقابلم انداختم . انگار امروز واقعا تنها بودم ! سر تکون دادم تا معروفی بره . باید یه فکری به حالِ کارای امروز میکردم . شاید میتونستم از پسِ بازدید از کارخونه و خوندنِ گزارشا بر بیام . اما تو خوابم نمیدیدم که بتونم توی جلسه ی ساعت ۴ حرفِ درستی بزنم !

تلفن و برداشتم و شماره گرفتم . چند ثانیه بعد صدای معروفی توی گوشی پیچید :

– بله خانوم بزرگمهر ؟

– قرارِ ناهار و به هم بزن . امید و خبر کن میخوام برم سمت کارخونه .


romangram.com | @romangram_com