#خیابان_یکطرفه_پارت_113

– بله ؟

– واقعا خوش گذشت به من . ناهارِ خوبی بود . . .

مکث کرد منتظر نگاهش کردم . لبخند نشست رو لباش و گفت :

– مواظبِ خودت باش .

اشاره ای به لباسام کرد و ادامه داد :

– با لباسای خیس از اونجا اومدی بیرون . برای این میگم .

سرتکون دادم . چقدر طولش میداد . بی حوصله گفتم :

– باشه .

– میبینمت بعدا . خداحافظ .

خداحافظی کردم سریع گاز داد و رفت . نه به خانوم بزرگمهر گفتن و نه به لحنِ خودمونیِ بعدش ! نفسم و بیرون دادم و وارد خونه شدم . حالا باید غرغرهای گلی رو هم تحمل میکردم !





– امروز باید یه سری به کارخونه بزنین . یه قرار ساعتِ ۴ عصر دارین با مدیرِ دفترِ دوبی . گزارشِ انبارگردونی ر و همون طور که خواسته بودین آماده کردم که براتون میارم . ناهارِ امروز و قرار بود با مدیرای داخلی کارخونه بخورین . بخشِ سه باید . . .

سرگیجه گرفته بودم . میرزایی کجا بود ؟ به جای اینکه من قهر کنم اون بهش بر خورده بود ؟!


romangram.com | @romangram_com