#خیابان_یکطرفه_پارت_112

– بیخیال ! روکشِ ماشینم انقدرا هم با ارزش نیست . بشین .

این و گفت و خودش سریع سوار شد . در و باز کردم و نشستم . از این بهتر نمیتونستم جبرانِ کارش و بکنم ! به معنای واقعی گند زده بودم به روزش ! اول آبروش و تو مغازه برده بودم ، بعد نذاشته بودم غذا بخوره ، احتمالا بعد از پیاده شدنمم باید روکشِ ماشینش و میسوزوند ! بهتر از این نمیشد !

– فکر نمیکردم اینطوری بشه . نمیخواستم روزتون و خراب کنم . . .

برگشت سمتم . با لحنِ خنده داری گفت :

– شوخی میکنی ؟! بهترین روزِ زندگیم و ساختی ! حسابی خوش گذشت . کجا میتونستم همچین صحنه ی عجیبی و ببینم ؟

با چشمای گرد شده خیره شدم به اون همه سرخوشیش !

– حتما یه بار دیگه برای ناهار . . .

میون حرفم پرید :

– بهتر نیست این بار بذاری من مهمونت کنم ؟ البته نه برای ناهار ! شام و ترجیح میدم .

لبهام و روی هم فشار دادم و سرم و به نشونه ی تاکید تکون دادم . نگاهش و به جلو دوخت و مشغول رانندگیش شد . اگه زمان و برمیگردوندیم به عقب هیچ وقت دعوتش نمیکردم همچین جایی . حتی نوشابه هم سفارش نمیدادم !

چند دقیقه ی بعد واردِ خیابونِ یک طرفه ی خونه ی آقاجون شد . دم در وایساد . بدون مکث پیاده شدم .

– مرسی خداحافظ .

– خانوم بزرگمهر . . .

دوباره لحنش حالت رسمی پیدا کرده بود .


romangram.com | @romangram_com