#خیابان_یکطرفه_پارت_110
با دست به جایی اشاره شد . صبر نکردم . تقریبا به اون سمت دویدم . دستشوییِ خیلی کوچیکی بود . سریع در و بستم و با دست خودم و باد زدم . وسطِ زمستون حسابی گرمم شده بود ! به معنایِ واقعی کلمه گل کاشته بودم ! به جای فرار باید دوباره به نیکان یاد آوری میکردم که نباید باهام خودمونی بشه ! چشمک میزنه ؟!
دندونام و با حرص روی هم فشار دادم . دستام و زیرِ شیرِ آب سرد گرفتم و چند ثانیه نگه داشتم . حالا میتونستم با خونسردی برگردم سر جام و ساندویچم و بخورم .
از دور میزمون و دیدم نیکان سرش پایین بود و با گوشیش کار میکرد . غذامون روی میز بود . با همون سینیِ استیل که تیزیش تو کمرم رفته بود .
سرجام نشستم . نیکان سرش و بالا آورد و چند ثانیه نگاهم کرد . سریع گفتم :
– ببخشید معطل شدین .
سر تکون داد . بدون حرف ساندویچش و از توی سینی برداشت . منم همین کار و انجام دادم . یکی از قوطی های نوشابه هنوز توی سینی جا خوش کرده بود . کاورِ ساندویچ و در آوردم و یکم ازش خوردم . طعمش خوب بود . اینم میتونستم به نکاتِ مثبتش اضافه کنم . نیکان نوشابه رو از توی سینی برداشت و باز کرد . نگاهم و روی میز چرخوندم . حتی هیچ لیوانی روی میز نبود . بهتر بود این و فاکتور میگرفتم و به میرزایی نمیگفتم .
بی تعارف در قوطیِ آهنی نوشابه رو باز کرد و خورد . بدون حرف مشغول خوردن بودیم . تلاش نمیکرد حرفی بزنه . شاید انتظار داشت من چیزی بگم . طعمِ تندِ ساندویچ گلوم و اذیت کرد . قوطی نوشابه ای که کنار دستم بود و برداشتم انگشتم و توی درش انداختم و کشیدمش عقب . صدای انفجارِ خنده ی نیکان سریعتر از سرعتِ نوشابه ای بود که به سر و صورتم میریخت .
مات و مبهوت به حرکتِ سریعِ گازِ نوشابه نگاه میکردم . نیکان ساندویچش و کامل بیخیال شده بود و به من نگاه میکرد . قوطی هنوز توی دستم بود اما خبری از گازِ نوشابه نبود . ناباور به صورتِ خندونِ نیکان خیره مونده بودم و دستم و بی حرکت مثل مجسمه نگه داشته بودم . چند تا میزی که مشتری داشت همگی خندون نگاهم میکردن . نیکان به خودش مسلط شد خم شد طرفم و قوطی رو ازم گرفت . به جاش چند تا برگ دستمال به طرفم گرفت که خودم و تمیز کنم . از صورتم نوشابه میچکید . هیچ عکس العملی نمیتونستم از خودم نشون بدم . نیکان که متوجه شده بود از جاش بلند شد و روی صندلیِ کناریم نشست . خودش و کنترل میکرد که یهو زیر خنده نزنه . دستمالی رو به سمتم گرفت و گفت :
– صورتت و تمیز کن .
دستمال و با مکث ازش گرفتم . عجب موقعیتِ افتضاحی بود ! چه ناهارِ مسخره ای ! آروم دستمال و روی صورتم کشیدم حسابی نوچ شده بودم . از جاش بلند شد :
– بهتره صورتت و با آب تمیز کنی اینطوری پاک نمیشه . بلند شو .
جلوی نگاهِ مشتریا نمیتونستم جُم بخورم . انگار حالم و فهمید لبخندی زد و گفت :
– اجازه هست ؟
متوجه نشدم برای چی اجازه میخواد . البته اونم انگار براش مهم نبود اجازه میدم یا نه ! دستش و زیر بازوم انداخت و از جا بلندم کرد . حالا بیشتر احساسِ بد داشتم . از جا بلند شدم و دستمو آروم از بین انگشتاش بیرون کشیدم . با دست به سمت دستشویی اشاره کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com